سی و پنج

دوستم میگه نوسانات روحی ولی من بهش میگم تجربه؛

اینکه دیگه دلم جمع های بزرگ و شلوغ و دوستای زیاد نمیخواد.

همین که یه عده کم باشن ولی همیشه بهم آرامش میده.

*این عکسُ که میگرفتم ،

رستاک میخوند؛

رعنا تی تومان گلِه کشیه رعنا

تی غوصه آخر مره کوشی رعنا

دیل دَبستی کردآجان رعنا

حنا بنی تی دستانه رعنا

آی روسیای رعناجان برگرد بیا رعنا

(رعنا شلوارت رو زمین کشیده میشه

غصه ت آخر منو میکُشه

به کرد جان دل بستی

دستاتو حنا گذاشتی(نامزد کردی باهاش!)

ای رعنای روسیاه برگرد و بیاد)

رعنا

از رستاک


بهار

بهار۹۷؛

روزای آرومی نیستن ولی دوسشون دارم.

خط خطی

منکه دلم میگیره ،اصلا نمیتونم آهنگ گوش بدم یا مثلا بخوابم.

عوضش به تعداد روزایی که دلم گرفته ،مثه همین عکس،یه عالمه خط خطیای ده دقیقه ای دارم.

بیست و هشتم ِ آبانو یادم نمیاد ولی مطمئنم بعد ده دقیقه مداد دستم بودن آروم شدم.

اسفند ِهمیشگی

از وقتی که وبلاگ داشتم ،همون قدیم قدیما که تو بلاگفا بودم ،با هیجان میومدم پست مینوشتم نظر میخوندم نظر مینوشتم، همون موقع ها که یه عالمه دوست خوب ِ وبلاگی داشتم و کلی چیز ازشون یاد گرفتم ،حتی بعدش که بلاگفا توی ِ یه تیر ماهی  یهو زد تموم خاطراتمو پروند و یه بخش خیلی زیادی از آرشیو م پرید  و دیگه ماه به ماهم به وبلاگم سر نمیزدم ،بعد ترش که دیدم نه کلا این وبلاگ نصفه و نیمه که یه بخشی از خاطراتم توش هست و خیلیاش نیست رو نمیخوام و دیگه دست و دلم به نوشتن توش نمیرفت،حتی بعدترترش که پاشدم اومدم اینجا  و فضاش غریب بود برام و آدمایی که بهشون عادت کرده بودم نبودن و دیگه واقعا فقط یه وقتایی میرفتم و میومدم ببینم هست اون وبلاگی که زدم و از بین اونایی که دنبال کردمشون چندتایی رو که پستاشون به دلم نشسته بودو میخوندمو میرفتم ،حتی حالام که وبلاگم شده یه صفحه ی بی روح ؛همیشه ی همیشه به ماه اسفند که میرسید یهو دلم میلرزید که ریحان جان نمیخوای یه پستی تو وبلاگت بذاری حتی با اینکه ممکنه کسی نخونه .
برعکس خیلیا که ته اسفند میشینن برنامه میریزن واسه سال جدید و هدفاشون،
منکه ته اسفند میرسم ؛به خودم میگم دختر برگرد پشت سرتو نگا ببین چی بهت گذشته، چیکارا کردی که نباید میکردی و چیا باید انجام میدادی و ندادی.
بعد دلم آروم میشه .
به خودم میگم اینهمه اتفاق خوب و بد افتاده ولی تو اینجایی، ته این سال واستادی،تموم نشدیو تمومش کردی.

زمستون .


حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم.

دلم خونه میخواد؛

پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم  اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بیاد از چشمامون.

بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف  م رشت نباریده.

سی.


دفعه قبل که می رفتم رشت گرفتمش یا یه بغض ِ گنده.
و حتی شاید غمگین ترین ریحان دنیا تو اون لحظه:)
پیش می آد و میگذره.

بیست و نه

چجوری میشه خسته بودو ادامه داد...بدون هیچ چیز روشنی..انگیزه ای.

یا از شب،تاریک تر؟*

مرداد ِ نودوشش

سخته ؛
ولی تمرین سکوت میکنم.
کلنجار رفتن با یه منی که عادت به سکوت نداره.

*افشین یداللهی


آره.درستش همینه...


مهر نود و پنج چمدونمو بستم،تنها،بدون سه نفر مهم زندگی م.تو راهروی دانشکده ای خارج شهر ،تند تند فرم هارو پر میکردم.صدبار به بابا زنگ زدم که حالا چیکار کنم؟وقتی نت هم آنتنش Eبود و من نمیتونستم مسافت تهران -رشت رو پیدا کنم!

و من هنوز مطمئن نبودم از تصمیمم و از جایی که هستم‌.

درستش همین بود ،نه؟

چمدانم  را گوشه ی اتاق شیش نفره گذاشتم.بین سال چهارم پنج و شیشمیا منِ ترمک کوچولو بودم و به خودم قبولوندم که دمپاییام و قاشق و چنگالم مال خودم نیست فقط!

روز دوم بود  که گم شدم،بارون خیلی شدید بود و من چترمو نبرده بودم.رشت کوچیکه ولی برای من تنها خیابونا بزرگ و ناآشنا بودن.ولی پیدا کردم راهمو.

یه بار اینقد دلتنگ بودم که تو یه هفته سه بار اومدم تهران ،رفتم رشت!

عادت کردم ولی..‌

به خیابونای رشت،به باروناش،به حال و هوای خوبش،به غروبای سبزه میدون،به بازار قشنگش،به منظریه و علوم پایه ش،به زمستون برفیش،حتی به گرما و هوای شرجی تیرماهش،به دلتنگی های بی موقع..

درستش همین بود ،نه؟

همش همین نبود و نیست.

من نیاز داشتم همچین تغییریو داشته باشم تو زندگی م‌ با کلی اتفاقی که شاید اگه تهران میموندم دیرتر تجربه میکردم.

درستش همینه که من ته این سال وایسم و حالم خوب باشه با تموم چیزای عجیب غریبی که تو رابطه ی آدما و دوستیاشون دیدم.



می ماند زندگی

 


آب شفاف نبود و تصویر من بود.

من بودم که خودمو خوب نمیدیدم ؛مثل حال الانم.


▪۹۶.۰۵.۳۰